چقدر ,دستهایم ,هایم ,دستهایم برای ,بنویسم دستهایم

بسم الله الرحمن الرحیم

چشمهایم را همیشه نه، گوشهایم را همیشه نه، پاهایم را همیشه نه، نوشتنی های دست هایم را همیشه شاید... شاید بتوان وقفِ تو کرد! وقفِ تو و دوستانِ تو و دوستِ دوستانِ تو... ادبیات نمی دانم، فلسفه و منطق و عرفان نخوانده ام، درسهایم تعلیماتِ دینی نبوده اند! ظاهراً وقت ِ زیادی را تحت جبر کسل کننده ی دانشگاه سر کلاس هایی گذراندم که فکر میکردم چقدر با یک روح کمال طلب منافات دارد! خوبی اش این بود که دست هایم می نوشت حال و روزم را! و امروز بعد از ثبت نهایی شدن آخرین نمره ی دوران کارشناسی و رسماً تمام شدنِ روزهای دوری و دانشگاه، برگشتم به عقب و نگاهی روی سطر به سطری که از آن روزها ثبت شده بود!

باورم نمی شود، چقدر " تو " لا به لای خنده ها و اشکهایم پنهان کرده بودم! چقدر کنار غصه هایم بزرگ شدم... چقدر تنهایی هایی که رهایم نکرده بودی! و چقدر نگاهت وسیع بود به بنده ی کمترین {!} که چه زیبا چهار سال رشدش دادی! خیلی فرق کرده ام از آن روزی که برای اولین بار پا گذاشتم به دوران یک زندگی ِ تنهایی را آغاز کردن! احساس میکنم اگر دستم را نگرفته بودی، اگر لحظه ای، تنها لحظه ای رها میشدم چقدر خوار و خُرد و کوچک بودم! حالا ولی در زندگی ام چیزهایی دارم نه کوچک، که بسیار بزرگتر از فهم و درک ِ ناچیزم ... باور داشتنت به یگانگی و اقرار به ضعف و سستی ام ... احساس ِ دوست داشتنت در تپش های قلب کوچکم موج میزند و این چیز کمی نیست... من، بنده ی کمترین و تو، تماماً مسلط ... راه گلوها باید بسته شود وقتِ صدا کردنت ... بس بزرگی! اگر از حنجره ای " الله " بیرون می آید معجزه ی توست وگرنه عشق می سوزاند حنجره ها را ... و سکوت میگسالند پیوند دل ها را...

معبودم ! دست هایم برای تو ... تمامِ من برای تو... مگر نه اینکه گفته ای " تو را برای خود آفریدم! " ... تمامِ من برای تو... دستهایم ولی بیشتر! گریه ام میگیرد، از ذهن کوچکم خیالِ دو دست ِ بریده می گذرد! دوست دارم عاشقانه تر بنویسم ... دستهایم را بگیر، بگذار پا جا پای عمو بگذارم! پرخواهش ترینم ... تو را می خواهم ... که بگویم به " کف العباس " ... و بنویسم دستهایم برای تو ...


منبع اصلی مطلب : گم جِش
برچسب ها : چقدر ,دستهایم ,هایم ,دستهایم برای ,بنویسم دستهایم
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پو اس ام اس : دستهایم برای تو