میبندم

بسم الله الرحمن الرحیم

روز اول چله

روز اول که دل من به تمنای پر زد / چو کبوتر لب بام تو نشستم

چشمهایم را میبندم! صدای بال کبوتری سپید که پر میکشد از بامِ کوتاه ِ خیالم، گوشم را می نوازد... کبوتری لامکان (!) که می گردد و چرخ میزند کران تا کرانِ آسمان بی انتها را، بی اندیشه ی نشستن روی شاخه ای، بامی، و نه حتی گنبدی... چه حیران روح کوچکم را رها میکنم در سمت و سوی تو! آنجا که دیگر قرارم نیست. گم می شوم در جستجوی نام بلندت! منم! فرزند گمنام و گستاخی که صدایتان می زند : " مـادر " ... نزدیک می شوم... بهشتِ گمشده ای ست مزارتان... از من هر چه را گرفتند، گرفتند... خیالم را چگونه از دلِ کوچکم جدا خواهند کرد؟ خیالی که نامتان را در قلبم زنده نگاه داشته است و هر لحظه با جسارت به شما نزدیک میشود. نه ... رسم عاشقی نیاموخته ام... تنها به نامی {!} که آرام بگیرم و اسمی به یادگار بگذارم، و دست خطی که بنویسد : " مـادرم حضـرت زهـراسـت " ! چه بزرگ مادری که نگنجد در ذهن اینچنین حقیر دختری... حقیر از آن جهت که خیالِ خوب بودن به سرش زده و دست برده به نوشتن ِ نامتان... و الفِ قامتتان را هی کشیده تر، بلندتر، استوارتر، که کور شود آنکه نتوانست ببیند آرام ِ جانِ مولـایم عـلی - علیه السلام - را ... چشمهایم را هزار باره میبندم و باز میکنم و باز میبندم... میبینید مـادر ؟ نزدیکم! آنقدر نزدیک که ... پهلوی شما هستم ... شکسته ام {!}



منبع اصلی مطلب : گم جِش
برچسب ها : میبندم
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پو اس ام اس : روز اول که دل من به تمنای تو پر زد